تبليغاتX
یه جور دوستی قشنگ

سلام.چطورین؟خوبین؟چه خبر از مدرسه؟چه طور می گذره؟

می گما چه قد خوبه آدم کم پیدا بشه.شاید از این به بعد از این کارا بازم بکنم.

ولی خب تقصیر من نبود.از شنبه ی دو هفته پیش شروع شد.حدود ساعت 9 شب. داییم با کارت من آن شد و کارتمو فرستاد اون دنیا.روز یکشنبه و دوشنبه افسرده بودم(همه رفتن تهران)سه شنبه صب کارت خریدم ولی خونه نبودم.سه شنبه عصرم رفتم خونه دوستم.

چارشنبه صب اومدم کانکنت شم و بگم می خوام تو مهر کمتر بیام که با اجازتون تلفنمون قطع شد.منم شدم افسرده تر ار پیش.تا دوشنبه که تلفنا قطع بود،بعدشم که گفتم تا امروز صب کنین که بیام و بتوضیحم.

حالا فهمیدین چرا کم پیدا شدم؟ولی از دست یه عده خیلی حرص خوردم.کسایی که فک می کردن بی معرفتم و فراموششون کردم.آخه به من ناز معصوم مامانی میاد بی معرفت باشم؟

حالا بچه ها از این به بعد من فقط 5 شنبه ها در اینترنت حضور علنی پیدا می کنم.

خب،باشه؟درست شد؟حرفی نیست؟اگه سوالی دارین بپرسین.

این خط بالا رو تحت تاثیر معلما بودم که التماس می کنن اگه اشکال داریم بپرسیم.

ما که تو این هفته 4 تا امتحان داشتیم باورتون می شه؟نا سلامتی هفته ی اول بود. ریاضی و فیزیک  پارسال و شیمی امسال و نمی دونم چرا 3 تا شد.دست من نیس دیگه .این معلما به جای 4 تا 3 تا گذاشتن.فهمیدم چرا 3 تا شد.نکه من خیلی دوست جونمو دوست دارم اون که امتحان داره فک می کنم خودم امتان دارم اونا جبر داشتن.

راستی،نماز روزه هاتون قبول.وای من که دلم کلی هوس سحرای ماه رمضون رو کرده بود(برا همین 3 روز اول خواب موندیم)ولی خیلی خوش می گذره.مخصوصا پای تلفن نشستنش.آخه نه که ما خانواده دوست هی این ور اون ور زنگ می زنیم بقیه رو بیدار کنیم.طفلک این فامیلا نمی دونن نفرین کنن یا قدر دانی.من که دارم نتیجه می گیرم دستم نمک نداره.

وای این عکس مهدی جونمو ببینین.بالاخره رنگ چشاش رو دیدین.نه،این جوری نمی شه باید حضوری بیاین ملاقاتش.

 ای جوووووووووونم

می خواستم سوتی بنویسم یادم نیومد.به جاش یه خاطره از معلم عربیم می گم.این معلم من فرشتس.تو دنیا تکه.حداقل کاری که کرده اینه که من برعکس خیلی از شما از عربی بدم نمی یاد.نه من نه دوستام.

پارسال وسط ماه رمضون معلم عربیمون می خواس درس بده.داشتیم می گفتیم نه ما حال نداریم.نمی تونیم گوش بدیم و اینا.بعد معلممون گفت من موندم اگه یه بار عاشورا تاسوعا بیفته وسط ماه رمضون شما می خواین چی کار کنین.الان شما چی فک می کنین؟ما که یه دفه هممون زدیم زیر خنده و گفتیم جدی می پرسین؟معلممون هم گفت آره.ما هم گفتیم شما دیگه چرا؟مگه می شه محرم بیفته وسط رمضون؟

معلممونم کلی خندید.فک کنم درسم نداد.

یه چیز دیگه که باعث می شه از این معلم عربیمون خوشم بیاد اینه که درست می شناستمون.مثلا اون طوری که همه معلما و همه ی آدما فک می کنن من آخر بچه مثبتم و حرف گوش کن  اینا.خانم .... می دونست نیستم.مثلا یه بار به همه بچه ها گفت:مریمو نگا کنین.آخه به این قیافه می یاد یواشکی وسط درس برا بغل دستیش جک تعریف کنه؟وای من نمی دونستم آب شم یا بخندم.فقط مونده بودم آخه واقعا اول جلسه برا دوستم جک می نوشتم.

دیگه چی بگم؟من دارم یقین پیدا می کنم آلزایمر دارم.نه جک یادمه نه اس ام اس نه جمله ی یادگاری.

خب این متنه قشنگو داشته باشین.مدت ها پیش از یه وبلاگی سرقتش کردم ولی آدرسش رو ندارم.

 

برادر كوچكم از من پرسيد پنج وارونه يعني چه؟

من به او خنديدم كمي آزرده و حيرت‌زده گفت: روي ديوار و درختان ديدم.

باز هم خنديدم،

گفت: ديروز خودم ديدم كه فرهاد پسر همسايه پنج وارونه به شیرین مي‌داد.

آنقدر خنديدم كه طفلك ترسيد بغلش كردم و بوسيدم

و گفتم :بعدها وقتي كه باران بي ‌وقفه‌ي درد سقف كوتاه دلت را خم كرد بي‌گمان مي‌فهمي پنج‌وارونه چه معنا دارد

من دیگه حرفی ندارم.فقط می خواستم یه چیزی هم بابت برگشتن سارا از مکه بنویسم:

سارا جونم.خوش به حالت آخه اون قد لیاقت داشتی که بتونی اون خونه رو از نزدیک ببینی.

اون قد لیاقت داشتی که بتونی یه جاهایی قدم بزنی که بوی قدمای 14 تا معصوم رو حفظ کرده.

اون قد لیاقت داشتی که تنها فاصلت با خونه ی خدا یه پرده اشک باشه.

سارا جون.تموم مدتی که نبودی یه سوالی تو ذهنم بود و راحتم نمی ذاشت.

می خواستم بپرسم:

تو که رفتی مکه،مکه کجا رفت؟

من قصدم بی احترامی نبودا.گفته باشم.

خب دیگه.دوستون دارم.مواظب خودتون باشین.التماس دعا.خداحافظ

+ نوشته شده توسط مریم در پنجشنبه ششم مهر 1385 و ساعت 19:54 |
سلام.خوبین؟ وای چرا می زنین؟ خب معذرت می خوام.ببخشید.اون قدر پرخاش گرانه نگا می کنین روحیه ی لطیف من خدشه دار می شه. حالا هی من بگم با من معصوم ناز مامانی این طوری برخورد نکنین. به خدامنم کلی حرف دارم واسه زدن ولی الان نمی شه. خب تا 5 شنبه صبر کنین همه چی رو توضیح می دم. یه بار دیگه معذرت می خوام. خوش بگذره ،موفق باشین.بای
+ نوشته شده توسط مریم در یکشنبه دوم مهر 1385 و ساعت 15:57 |