سلام.خوبین؟بعله منم خوبم.از احوال پرسی های شما.
چرا می زنین خب؟بفرمایید اینم پست جدید.هی می گین آپ کن.تازه با خشانتم می گین مگه نمی دونین نباید با یه دختر ناز معصوم مامانی این جوری برخورد کرد؟دارین دنبال دختر ناز معصوم مامانی می گردین؟رو که نیست سنگ پا قزوینو قورت دادین.خودمو می گم دیگه.چیه؟چرا تعجب کردین؟نه بابا شکسته نفسی چیه؟نه شما لطف دارین.من به همون ناز معصوم مامانی قانعم.
خب من الان مهربون شدم.
خب حالا که مهربون شدم چی بگم؟آها.عیدتون مبارک.
از اون بچه گیهامون از همون موقع ها که بزرگترین آرزومون این بود که مامان اون عروسک چشم آبی رو برامون بخره یا بابا یه روز با یه کامیون پر از پفک بیاد خونه می شنیدیم که بزرگترامون تا می خوان دعا کنن از خدا امام زمان رو طلب می کنن.
با خودمون می گفتیم مگه این آقا کیه.مگه می خواد چی کار کنه.مگه تو این دنیا چه خبره؟
آخه تو دنیای کوچیک ما و بچه همسایه که خبری از ظلم وبدی نبود.همش بازی بود و شادی و خوشحالی.
یکم بزرگتر شدیم.حالا دیگه دلمون می خواست شادی دنیای کوچیک ما واسه همه بچه ها باشه.و فکر می کردیم این طوری هست.
تا اینکه یه روز اتفاقی وقتی بابا اخبار نگا می کرد کنارش نشستیم .دیدیم یه بچه گریه می کنه،یه مامان بین خرابه ها دنبال یه چیزی می گرده.یه بابایی یه بچه رو بغل کرده واشک می ریزه.یه عالمه علامت سوال اومد جلو چشمامون.گفتیم بابا اونجا چه خبره؟بابا بغض کرده بود.نمی تونس جواب بده.مامان دستاشو بلند کرد و یه بار دیگه همون جمله رو گفت:اللهم عجل لولیک الفرج.
حالا بابا می تونس جواب بده و شروع کرد:گفت بدی ها تو دنیا زیاد شده.گفت خیلیا برا رسیدن به قدرت هرکاری می کنن.گفت ....
دوباره پرسیدیم:تا کی؟بابا تا کی دنیا این طوریه؟
بابا گفت:تا وقتی مهدی(عج) بیاد
وبابا گفت اون آقا کیه.گفت چی کار می کنه.و ما هم یاد گرفتیم منتظرش باشیم.
از اون موقع هر وقت می خوایم دعا کنیم.یه چیزی اول می یاد تو ذهنمون:
خدایا آخرین جمعه ی انتظار رو زودتر برسون.

راستی قراره به مناسبت میلاد مسعود حضرت مهدی (عج)به کسایی که اسمشون میلاد یا مسعوده جایزه بدن.خوش به حالشون.من نمی دونم چرا هیشکی تاریخ ولادت حضرت مریمو نمی دونه.
یه چیز دیگه.بچه ها جدی جدی التماس دعا.می دونستین مشهد آب جیره بندیه؟نصف مشهد از 3 ظهر تا 3 شب و نصف دیگه از 3 شب تا 3 ظهر.هر روز.دلتون نسوزیخت برامون؟خب دعا کنین یه بارونی چیزی بیاد.می میریم از تشنگیا.بعد دیگه مریم ندارینا(می خواستم تاثیر گذاریش بیشتر باشه.)
بعد دیگه هیشکی نیس براتون روش ذله کردن پدر و مادر بگه.بعد از پسشون بر نمی یاینا.امروز صبح خودم یه روش جالب زد به کلم.ساعت 8 از خواب بیدار شدم.گفتم ظرفا رو بشورم.گفته بودم تو ظرفشویی مهارت ندارم.یه سر و صدایی راه انداختم.همه رو از خواب پروندم.هیشکی هم نمی تونس غر بزنه چون مجبور می شد بقیه ظرفا رو خودش بشوره.راستی هیچی تلفات ندادم.این خودش پیشرفت بزرگیه.
بذارین چن تا روش برای ذله کردن والدین بهتون بگم:
1-خودتون رو به کری یا لالی بزنین.
2-دستمال کاغذی های مچاله و استفاده شده رو همه جای خونه پخش کنین.
3-شیر یا آب میوه رو از تو پاکت بخورین.
4-وقتی همه ی آماده بیرون رفتن از خونه هستن بگین دسشویی دارین.
5-پایان غیر منتظره ی فیلما رو لو بدین.(اگه پدر مادرتون فیلمو قبلا ندیدن)
من می خوام یه جکی بگم.ولی می ترسم یه وقت کسی قضاوت کنه.من می گم بخندین ولی فکر بیخود نکنین.
یکی برای مصاحبه می ره ازش مي پرسن ۱۲ امام رو می شناسی؟ می گه آره می گن خوب نام ببر ميگه آهان اونجوری که نه. اگه ببينم مي شناسم.
خوب بود؟
خب الان نوبت سوتیه.ولی این هفته قحطی سوتی بوده.دارم جبران دفه ی پیشو می کنم.
این پستو صب نوشتم اما بعد از ظهر یه سوتی ایجاد شد.
بابا برگم می خواس به داداشم بگه:علی جان شلوار پاته آشغالا رو بذار دم در.حواسش پرت شد گفت:شلوار جان .علی پاته آشغالو رو بذار دم در.
حالا یه جمله ی یادگاری:
همچون دریا باش که اگر سنگی به سویت پرتاب شد؛
سنگ غرق شود،
نه اینکه تو متلاطم شوی.
یه اعتراف ننه ملیحه ای.من دیکته ی مطلاتم رو بلد نیستم.تو نظرات بم بگین.
دیگه چی بگم؟خب هیچی ندارم که بگم.
ممنون که اومدین.سلام برسونین.فردا خوش بگذره.موفق باشین.خداحافظ
ادامه مطلب

