سلام.خوبین؟خوش می گذره؟
هی منم خوبم.به مرحمت شما.
دلم یه کوچولو گرفته ولی سعی می کنم تو آپم حرفای غم انگیز ناک ننویسم.آخه به قول خودم دل من گرفته گناه بقیه چیه؟
اون قسمت قبل رو یه ساعت قبل نوشتم ولی الان خیلی خوش حالم دلیلمو هم می گن:
کوله پشتی رو دیدین.
ایران برای اولین بار تو دنیا موفق شد روشی برای درمان کسانی که دچار ضایعه ی نخاعی شدن پیدا کنه.
دم کشورممون و مردممونو وکوله پشتی حسابی داغ
من ایرانو خیلی دوس دارم.یعنی هممون داریم ولی خب وقتی این جور برنامه هارو می بینم که عرق ملی آدمو متبلور می کنه حسابی می کیفم.اون قد که قابل وصف نیست.
می گم چه قدر خوبه که الان که در کمال آرامش تو کشور خودمون زندگی می کنیم به فکر بقیه هم باشیم.بیاین فردا هر کی هر چه قدر می تونه کمک کنه.خداییش لبنان تا حالا خیلی خوب مقاومت کرده اگه ما هم یه کوچولو امید بهشون بدیم قطعا بهترم می شه.
حالا فعلا وارد مسائل سیاسی نشیم بهتره.چون من کم کم دارم مامان بزرگ می شم با نصیحتام.
خب بذارین یه لطیفه بگم که از اون حال و هوای سیاسی و ملی و خانوادگی ... در بیاین.فقط یه وقت قضاوت نکنینا.
دعای مرد مجرد:
اللهم ارزقنا حوریة نجیبة تکدانتة هلو.کم توقعا و والدینها رو به موتا و جهیزیة کاملة و کدبانوا فی امور المنزل و تسلیما لخشم.
قشنگ بود؟حالا واقعا مردا این طورین؟این که خیلی بده. ولی از اون جایی که من همیشه دختر عادلی بودم وهستم وخواهم بود تو آپ بعدیم دعای دختر دم بختو می ذارم.خوبه؟
البته این چیزا یکم براتون زوده.فعلا بخونین و بخندین.آقا پسرا حفظشم بکنن که لازم می شه براشون.
راستی پسر داییم(همون کوچولوِ)داره فردا میاد مشهد.تازه بدون باباش.یعنی طولانی می مونن.شاید به جای یه روز یه هفته.
ظهر احساس می کردم شدیدا بدبختم ولی حالا شدیدا احساس خوشبختی می کنم.احساسات آدم چه قدر متغیره.
خب دیگه چی بگم؟یادم نمی یاد.
راسی نظرتون در مورد پیام های صوتی عمو پورنگ چیه؟
خب ما یه عالمه دلیل داریم که تالارو همون وبلاگ مال خود عمو پورنگه و به حرفم ایمان دارم.حالا اگه اشتباه کرده باشم هم کسی که اینجا رو اداره می کنه اون قدر لیاقت و توانایی داره که ما هم بش اعتماد کنیم و حرفایی که می خوایم به عمو بگیم تو تالاربنویسیم:
من می گم اگه عمو پورنگ بنا به هر دلیلی دوشنبه تو برنامه گفتن وبلاگی یا تالاری ندارن روز چهار شنبه به هر روشی متوسل شدن تا اثبات کنن این وبلاگ مال خودشونه مثلا این که همون طور که عارفه خواسته بود یکم هندی اجرا کردن یا وقتی فهمیدن عارفه مریضه دیدین چطوری دعا کردن؟
اینا همه یه جوری به دل آدم اطمینان می ده که عمو اینجا هست.
حالا بازم قضاوت با خودتونه ولی به نظر من ... .
این پاراگراف بالایی رو هم می خواستم تو تالار بنویسم که نشد.
از دست مامان بابام یه کوچولو دلخورم.(نمی دونم چرا هر وقت میام چیزی بتایپم از دستشون می دلخورم؟)بذارین چند روش واسه ذله کردنشون یادتون بدم:
1-تو تاریکی مطالعه کنین(در مورد بابای من که خیلی موثره)
2-موهای خواهر و برادر کوچیکتون رو کوتاه کنید.
3-تو خونه بگین:اینجا حوصلم سر می ره کی میریم تعطیلات؟
4-تو تعطیلات بگین: اینجا حوصلم سر می ره کی میریم خونه؟
5-به مامانتون بگین:این کار زن هاست.
حالا من بی چشم و رو ام شما چرا هیچی نمی گین.در دیزی بازه حیای ....بماند حالا.
این تصویرو یه نگاهی بکنین:

کاش یه روز این کبوتر بازم شاخه ی زیتونی برامون بیاره به نشونه ی یه صلح دائمی
خب من الان خیلی خوابم می یاد.یه جمله ی یادگاری می گمو شما رو با چرت و پرتام تنها می ذارم.
عشق مثه ساعت شنیه،همون طور که قلب آدمو پر می کنه مغز آدمو خالی می کنه.
این جمله رو انیشتین گفته بودا.دسته کم نگیریدش.
من برم دیگه.شب و روزتون قشنگ.موفق باشین.خداحافظ

