تبليغاتX
یه جور دوستی قشنگ

سلام.چطورین؟خوبین؟چه خبر؟تابستون خوش می گذره؟

منم خوبم.ممنون.خبرم سلامتی و تابستونم کنار شما مگه می شه خوش نگذره؟(پاچه خوار چندش آور)

همین اول حرفام یه توضیحیه بدم.من چون دیدم که تو این وبلاگ علاوه بر دوسای پورنگی دوستای نه چندان پورنگی هم دارم جشن تولد عمو پورنگ رو اینجا گرفتم(بکلیکین) و اینجا طبق روال همیشه توش می نویسم.روشنه؟

بچه ها ترو خدا به من امداد برسونین من نمی خوام دختر جدی ای به نظر بیام ولی این جوری که می بینم هر کی فقط صدامو می شنوه که می گه صدام خیلی جدیه(گلنار جون و محیا جون)و متاسفانه هرکسی هم که قیافمو می بینه با وجود عینکم شک نداره که هم بد اخلاقم هم جدی.عینکم رو که نمی تونم بر دارم چون شمام اگه شماره ی یکی از چشاتون 2 بود اون یکیشم 2/5 و هر کدومم 25/0 آستیکمات بی عینگ فقط در و دیوار ملاقات می کردین اونم از فاصله 1 میلی متری.(من همین جوری پیش برم سربازی معافم.نه؟)صدامم که نمی تونم عوض کنم.پس یه راه می مونه که قبل از اینکه کسی در موردم قضاوت کنه شروع کنم به نمک پرونی. که اون جوری هم که ... نمی دونم ولی خوب نیست دیگه.

می گم بقیه ی مواردو که نمی دونم چی کار کنم ولی تا شما هم فکر نکردین من جدیم بدارین یه جوک بگم فقط ترو خئا بد روم قضاوت نکنین:

احکام:

اگر پسری به دختری بگوید :"جیگرتو"چون به عضو داخلی زن اشاره کرده حرام است.

اگر پسری به دختری بگوید :"جیگرتو بخورم"قتل نفس است و حکم اعدام دارد.

اگر پسری به دختری بگوید :"جیگرتو بخورم الهی"چون نیت الهی بوده و قصد تقرب داشته اشکالی ندارد.

خوب بود؟قشنگ بود؟قضاوت که نکردین.نه؟آفرین!

راستی بچه ها با سایت تبیان آشنا هستین که.خوب اگه تو قسمت user nameوpass word کلمه ی tebyannet رو تایپ کنین و برای شماره اتصال هم9712010وارد کنین می تونین بدون خرید کارت اینترنت از خدمات سایت تبیان استفاده کنین.البته الان که داشتم اینو می تایپیدم یه لحظه به ذهنم رسید نکنه فقط برای مشهد شماره اتصالش این باشه ولی خب در هر صورت امتحانش ضرر نداره.

دیروز من و برادرم تو یکی از تستای خود شناسی شرکت کردیم که مطابقت روحیه با جنسیت رو بررسی می کرد من که خوش بختانه روحیاتم دخترونه بود ولی طفلکی داداشم "علی"چون جوابش این بود که روحیه ی شما دخترانست حالا من هی از دیروز "عالیه" صداش می کنم و می گم آجی جونم من تازه تو رو پیدا کردم اونم هی چشم غره می ره و درک نمی کنه اگه ما دو تا خواهر به هم کمک نکنیم پس کی کمکمون می کنه؟سوتی یادم نبود بگم ولی خب ایتم کم از سوتی نبود البته به نظر من که اصلا هم مهم نیست.هست؟

راستی یه خبر نصفه نیمه خوش برای دخترا.چند روز پیش آقای ایگرگ (معلم کلاس زبانم)که سعی می کنه علاوه بر آموزش زبان تو مسائل اجتماعی هم کمکمون کنه ازمون خواست هر وقت تو هر زمینه ای مشکل داشتیم با پدر مادرمون صحبت کنیم ازشون پنهان نکنیم و از این جور چیزا(می دونم از نصیحت کردن بدتون می یاد ولی این معلمه یه جوری می گه که آدم به انجامش تمایل پیدا می کنه.)بعد که بش گفتیم مامان باباهامون نمی خوان به حرفامون گوش کنن و همیشه حرف ،حرف خودشونه.گفت شماها دخترونین و به کمک زبونتون می تونین به هرچی که دلتون می خواد برسین بر عکس ما مردا که همیشه شلوغ می کنیم و همین باعث می شه به هدفمون نرسیم.گفت شما دخترا به معنای واقعی کلمه با پنبه سر می برین.ما هم که کلی دوقیده بودیم کلی براش دستیدیم(کاملا سنگین و رنگین البته).اینو گفتم که دخترا از توانایی هاشون آگاه باشن.

خوب با اجازتون من جمله ی یادگاریمو بگم و برم:

به حساب خیالبافی ام نگذار                                   

      اما ستاره ای دارم در تیره ترین شبها   

فقط میخواستم بدانی                                        

            که میتوان دل خوش کردبه چراغ های کوچک یک هواپیما

البته این قسمت ار وبلاگه نیلوفر جون(دخترآریایی)بود..چه دختر خوبیم من که با ذکر منبع دزدی می کنم.

یه سرقت دیگه از اس ام اسای کوله پشتی:

الهی میدون بشین ، وانت بشم ، دورتون بگردم.

موفق باشین ،سایه ی عالیتون مستدام و خدا نگهدارتون.

+ نوشته شده توسط مریم در شنبه سی و یکم تیر 1385 و ساعت 15:51 |

سلام

چطورین؟........................................................................

چه خبرا؟........................................................................

چی کارا می کنین؟..........................................................

تابستون خوش می گذره؟.................................................

نقطه قرض نداشتم.اون هوارتا نقطه محل پاسخ گویی فرد مَورود(یعنی وارد شده،می خواستم معنیشو ننویسم ولی چون تازه اختراعش کردم گفتم نوشتنش بهتره)به وبلاگ به سوالات این جانبه.چه قدر هم که شما مَورودین به سولاته من می جوابین!!!

همین اول کار یه اعتراض بکنم یعنی چی که این هفته عمو پورنگ برنامه ندارن.بابا ما اگه اکثرمون خانوم نباشیم دختر خانوم که هستیم حالا اگه ما خودمون بترجیحیم عمو برنامه داشته باشن چی؟مخصوصا این که من دیروز قسمت خداحافطی برنامه رو ندیدم.محض اطلاعتون رفتم دست مامان جونمو پانسمان کنم.مامان من نه که می خواد من از همین اول رشته ی تجربی بخیه زدن و پانسمان کردنو بقیه کارا رو یاد بگیرم دستشو با لیوان بشکسته(ادبی بود)برید.حالا بخیه زدن که تهی بندی(همون خالی بندی)بود ولی چون ازم نظر خواهی کردن که می خواد یا نه بالاخره دخالت داشتم.

در ضمن والدین گرامی بنده که قرار بود از دو هفته ی پیش ببرتنم(سخت بود نوشتنش،یعنی منو ببرن)حرم هنوز نبردنم.حالا به نظر شما من اجازه دارم چند راه برای ذله کردنشون بنویسم ؟هر چند به قول آبجی زرزری جونم می دونم که خودتون استادین.در ضمن نوشتن من دلیل بر استفاده کردنشون از جانب شما نمی شه.

1-هر وقت از سر کار اومدن بگین:برام چی آوردین؟

2-دو ساعت صرف باز کردن هدیه های تولدتون بکنین بعد بگین: همش همین؟

3-لباس نو هایی رو که براتون می خرن نپوشین.

4-به علت نزدیکی به روز مادر بهشون رحم می کنم و روش جدید یادتون نمی دم.

راســــــــــــــــــــــــــــــــــــــــتی دیشب کوله پشتی رو دیدین؟بقیه قسمتاش مهم نبود ولی اون جایی که از مشهدیا تعریف کرد آقای حسنی موجب شادی و مسرت و از این جور چیزا شد و کلی حالیدم.(جمله بندی رو دارین؟نهاد اومده وسط جمله)هی می گم قدر منو بدونین.هی شما گوش می دین.نمی گین پر رو می شم.

یه خبر خوب.سوتی جدید رسید.تعریفش می کنم البته با اندکی تحریف و تخلص:

من 3 تا پسر خاله دارم.اینجا نقش دوتاشون مهمه پس معرفیشون می کنم.بزرگه که 18 سالشه و کوچیکه که 11 سالشه.(حسین و سجاد)

یه بار حسین می شینه تو ماشینو به سجاد می گه برو در پارکینگو باز کن.سجاد هم می ره درو باز می کنه و برمی گرده تو ماشین.تا می شینه حسین می گه برو بیرون که ماشینو که در آوردم درو ببندی.سجاد جونم می یاد بیرون و قبل از این که حسین ماشینو روشن کنه در پارکینگ رو می بنده.

خوب بود؟در هر صورت من از تمامی دست اندر کاران این سوتی تشکر می کنم.

من می خوام این متن رو به همتون بتقدیمم فقط احتمالا قبلا شنیدینش:

وقتی دیدمت دست و پامو گم کردم.

بدون هیچ حرکتی به هم خیره شده بودیم

داشتی به طرفم میومدی که من با تمام وجودم  فریاد زدم:  

      ســـــــــــــــــوسک.

 

ناراحت که نشدین.نه؟بابا اصلا من این قسمتو رو به روی آینه نوشتم.خوب شد؟مثه من با جنبه باشین.(کی گفته نیستین؟)

می بینم که روز مادرم نزدیکه.چی کارا کردین؟بذارین من یه عکس بچسبونم وسط نوشته هام:

                                  

خب یه جمله ی یادگاری هم در همین مورد بگم:

بهشت اول تو آغوش مامانا بود،

ولی مادرا برای اینکه بتونن بچه هاشون رو در آغوش بگیرن،

بهشت رو زیر پاشون گذاشتن.

حالا بهشت زیر پای مادراست.

قبول دارم هممون مامانای گلمون رو دوست داریم ولی خب گاهی وقتا به سبک امیر محمد حسابی دلشون رو می شکونیم.خدا کنه هم خدا خودش ببخشتمون هم مامانای مهربونمون.هرچند می دونم مامان ها اون قدر ماهن که بدی هامون رو نمی بینن.(وای من به شدت مامان بزرگ شدم.)

خب دیگه من کم کم رفع رحمت کنم.(بازم می گم دنبال نقطه روی ر نگردین)

آخ باز یه چیزی یادم رفت.ببینین اگه دوست دارین زمان استفاده از مانیتورتون رو بدونین بم تو نظرا بگین تا براتون بنویسم.

+ نوشته شده توسط مریم در پنجشنبه بیست و دوم تیر 1385 و ساعت 13:25 |