تبليغاتX
یه جور دوستی قشنگ

سلام.سلام.سلام.

خوبین؟خوش می گذره؟چه خبر از این ور ، اون ور؟

دیدین بالاخره انتظارم تموم شد ولی به نظر من یه جورایی نصفه کاره تموم شد یعنی اگه هر روز می بود خیلی بهتر بود.وای قیافه هاتونو!!مبهوت و متحیر موندین من چی می گم؟برنامه ی عمو پورنگو می گم دیگه.کاش مثه قبل هر روز برنامه داشتن ولی تا ساعت 10/6 به جاش وقت کارتونا رو کم می کردن.ولی خب ما به همینم قانعیم.

راستی یه خبر خوب،عالی،محشر،توپ البته برای من نه شما ولي خب شمام دوستامین دیگه .کلاس زبانم درست شد.یعنی کلاسای مدرسه شده یکشنبه و دوشنبه و سه شنبه،کلاس زبانمم که شنبه و چهار شنبه بود.یعنی حالا من هر سه روز زوج هفته خونم.

وای بچه ها جلسه ی اول کلاس خیلی می ترسیدم که نتونم راضیشون کنم با کلی ناامید ناکی رفتم کلاس.با اجازتون(بچه ها من به معلما ایکس و ایگرگ می گم با اجازتون.چون یه وقت ممکنه با هاشون آشنا در بیاین،اون وقت من بد بخت می شم)ایگرگ تشریف نیاوردن.با خودم گفتم می رم با ایکس صحبت می کنم راضیش می کنم.رفتم دفتر دیدم صبحا کلاس نداره.کلی افسرده اومدم بیرون که دیدم داداشم اومده دنبالم و بالاخره تو عمرش یه خبر خوش داد و گفت کلاسای مدرسه یه روز کمتره.داشتم می بالیدم(یعنی بال در میاوردم).عصرم که عمو پورنگ اومدن،یکشنبه هم که کوله پشتی شروع شد دیگه من حسابی شنگول بودم.تا سه شنبه که ترس برم داشت.آخه اگه با ایکس کلاس داشتم مطمئن بودم آخر ترم نمی افتم ولی خب این قدر از آقای ایگرگ می ترسیدم که خدا می دونه.ولی دیروز که رفتم کلاس زبان دیدم نه خیلی خوش برخورد بود البته بهمون گفت همتون آخر ترم می افتین ولی خب همیشه اینو می گه.من امیدمو از دست نمی دم.می دونم پاس خواهم شد(می تلقینم بلکه یه فرجی بشه)وای چه همه خستوندمتون(یعنی خستتون کردم).راستی چرا یکی به من نمی گه تو که جلوی هر کدوم از فعلات می توضیحی(یعنی توضیح می دی)که یعنی چی خب از همون اول مثه بچه ی آدم حرف بزن.ولی خب به نظر من این طوری صمیمی تره.

راستی یه خبر بد من سوتیام به ته رسیده،یعنی یکی دیگه مونده که نمی دونم خیلی خوشتون بیاد یا نه.ولی می گم دیگه:

یه شب زمستونی تو مشهد برف حسابی زمینا رو لغزنده کرده بود.من و خالم و بابابزرگم خونه ی مادرجونم اینا بودیم که تصمیمیدیم (یعنی تصمیم گرفتیم)برگردیم خونه ی ما.جلوی خونه ی مادرجونم یکمی شیب داره.اون شب هر سه تاییمون با هم از در حیاط بیرون اومدیم بابابزرگم سوار ماشین شد،منم نشستم تو ماشین،بعد چند دقیقه فهمیدیم خالم تو ماشین نیست.اومدم بیرون ببینم کجاست .داشتم این ور اون ورو نگاه می کردم که یه صدای ضعیفی گفت: من اینجام.حدس بزنین صدا از کجا می اومد؟نخیر اشتباهه.صدا از زیر ماشین بود.مثل اینکه خالم وسط پیاده رو لیز خورده بوده و رفته زیر ماشین.حالا خالم هی می گف بکشم بیرون منم داشتم ازخنده خفه می شدم.آخرشم بابابزرگم اومد کمک.

خوب بود؟البته یه وقت فکر نکنین من بی عاطفم ولی خب این جور وقتا نمی تونم خودمو بکنترلم(یعنی کنترل کنم).

راستی یه چیز مهم.نه خیلی هم مهم نیست.شعرای جدیدعمو پورنگ رو که شنیدین.نمی دونم چرا هر وقت اونی که در مورد دوسته می شنوم دلم می گیره.یه جورایی غمگینه به نظرم.ولی اون یکی(بازی)یکم سودجویانست آخه هر وقت گوشش می کنم اون قسمتی که می گه ((اگه تو منو دوس داری با من بشو همبازی))محمد رضا(داداشم)گیر می ده که اگه دوسم داری بیا بازی.خب منم گناه دارم دیگه.راه حل ارائه بدین برای نجاتم.

راستی(من چه قدر راستی راستی کردم)می دونم اینعکسه عمو ژورنگ رو همتون دیدین ولی خب من نمی دونم چرا این قدر دوسش دارم.اگه شما می دونین به منم بگین:

                       یه عکسه دوست داشتنی از عموی دوست داشتنی تر!!!

با اجازتون من جمله یادگاریمو بگمو بعدش برم سراغه ...

به سلامتیه دیوار چون که هر مرد ونامردی بهش تکیه می کنه؛

به سلامتیه کلاغ نه برای سیاهیش، به خاطره یکرنگیش؛

به سلامتی کرم خاکی نه برای کرم بودنش ،برای خاکی بودنش؛

به سلامتیه گاو چون که نگفت "من" گفت "ما"؛

و به سلامتیه ما که دوست داشتن یادمون نرفته.

تو عنوانم گفته بودم حرف جدی.نمی دونم چه قدر بم می یاد جدی حرف بزنم ولی یه چیزیه که این روزا خیلی دلمو شکونده.

حرفم تکراریه می دونم.ولی شاید با گفتنش آروم تر شم.

می خواستم بگم این روزا هر گوشه ی دنیا اگه تلویزیونم پیدا نشه هرکی یه رادیو ترانزیستوری پیدا کرده و دنباله نتایجه جام جهانیه.نمی گم بده ولی خب این وسط یه کسایی حسابی از غفلتمون استفاده کردنو هر غلطی دلشون می خواد انجام می دن و صدای هیچ کسم در نمی یاد یا اگه در می یاد به جایی نمی رسه.

آره دارم بارون کثیفی رو می گم که این روزا رو سر فلسطینیا می باره.حیف کلمه ی بارون،چون با گفتنش هممون یاد قشنگیا می افتیم ولی همین واژه ی بارون که برای هر کودکی تو هر جای دنیا شادی می یاره باید برای بچه های معصوم فلسطین وحشتناک و زجر آور باشه.اونم به خاطر یه احساس مالکیت لعنتی که حتی یهودیای آدمم قبولش ندارن.

نمی دونم چی کار باید بکنیم یا حتی چی کار می تونیم بکنیم ولی شاید با رفتن به این راه پیمایی که قراره فردا برگذار بشه بتونیم تنه صهیونیستا رو بلرزونیم یا یه امیدی به مبارزای فلسطینی بدیم که سلاح گرمشون سنگ سردیه که سوزندگیه ایمان قلبیشونو گرفته.

به امید روزی که خدت از ته دلت باشه.

خب دیگه امروز خیلی حرف زدم.معذرت می خوام.همتون رو دوست دارم.لطفا به حرفام فکر کنین و خدا نگهدارتون.

+ نوشته شده توسط مریم در پنجشنبه پانزدهم تیر 1385 و ساعت 11:49 |