سلام.خوبین؟منم خوبم ممنون.دیدین هرچی خواستم به روی خودم نیارم نشد،هرچی چشامو بستم تا نبینم اومدنشو و هر چه قدر گوشامو گرفتم تا نشنوم صدای پاهاشو بازم اومد.وای دوباره ساعت 4 صبح بیدار شدن شروع شد.آره بابا.امتحانا رو می گم. انگار همین 2-3 روز پیش بود که امتحانمو که می دادم زود می اومدم خونه تا ببینم ننه ملیحه خونشو آب و جارو کرده یا نه(اون موقع بقیه رو نمی شناختم فقط یه سری می رفتم خونه ی ننه ملیحه چند بار در خونشو می زدم و نظر می دادم برمی گشتم)یا انگار همین 3-4 روز پیش بود که یه جوری خودمو تو اتاق حبس می کردم و درس می خوندم که کسی وقتی برای دیدن برنامه ی عمو پورنگ اومدم نتونه ایرادی ازم بگیره.نمی دونم چرا دلم می خواد برنامه ی امتحانیمو اینجا بنویسم شاید چون هر دفعه گمش می کنم (وبلاگو که نمی تونم گم کنم)شایدم به خاطر اینکه باهام همدردی کنین.هرچند چون درد مشترکیه بدون برنامه ی امتحانی هم مجبورین همدردی کنین.ولی در مورد یه چیز منصف باشیم!چرا می گین در طول مدت امتحانا وبلاگاتونو آب و جارو نمی کنین(به یاد ننه ملیحه)به نظر من هیچ بنی بشری تا امتحانشو داد نمی شینه واسه درس بعدی مطالعه کنه.پس بهتره هم برای آروم شدن خودتون و فکر نکردن به نمره های قشنگتون(شما و نمره ی قشنگ؟)هم برای صله ی ارحام(ارحام نه وبلاگ نویسان)یه سری بیاین اینترنت.حالا برای اینکه موضوع صحبتو عوض کنیم یه نصفه داستان کوتاه (مورچه چیه که ...)براتون می گم:
جیرجیرک به خرس گفت:دوستت دارم.
خرس گفت الان وقت خواب زمستونیه بعداً باهم صحبت می کنیم.
خرس رفت خوابید ولی نمی دونست عمر جیرجیرک تنها سه روزه.
آخی دلتون سوخت؟الهی بگردم.من که هربار می خونمش یه جوری می شم. نمی دونم چرا ولی اگه شما فهمیدین به منم بگین.
حالا برای اینکه موضوع صحبت بیشتر عوض شه می خوام چند تا لطیفه بگم که اصلا یادم نمی یاد چی بودن.آلزایمره دیگه پس این دفعه شما چند تایی بگین تا از دفعه ی بعد من جبران کنم.باشه؟(حالا عمرا اگه یکیتون جک بگه حداقل برای ضایع کردن منم که شده یه چیزی تعریف کنین).
آها یادم اومد می خواستم چی کار کنم.می خواستم عکس پسر داییمو بهتون نشون بدم ببینین چه قدر نانازه ،خب معلومه کافیه یه کوچولو به مامان بابای گلش و همین طور به تنها دختر عمه ی مهربونش بره تا این طوری بشه.

اسمش مهدیست و 7 ماهشه.بدون اغراق می گم منم خیلی دوست داره مدرکم دارم چون مامانش می گه وقتی کسی بتونه بخوابونش یعنی مهدی بش اعتماد داره و دوسش داره،خب منم می تونم این کارو انجام بدم.مهدی و خانوادش چند روز پیش طی یه مسافرت 2روزه از تهران اومدن مشهد پیش ما و حالا دوباره ما رو تنها گذاشتن.راستی ببخشید این عکس اصلا کیفیت نداره چون این ناناز پسر موهاش طلایی و چشماشم سبزه ولی تو عکس مشخص نیست.نمی گم هرکی موهاش طلایی بود و چشاش رنگی قشنگه ولی پسردایی من خیلی ماهه.
وای این دفعه چه قدر چرت گفتم(مگه بقیه ی اوقات چی می گفتم؟)برنامه ی امتحانی رو هم ولش کنین حوصله ندارم بتایپمش ولی شما به صورت نمادین همدردی کنین.می خوام یه دونه عکس کوچولو واستون بذارم و کم کم سایه ی رحمتم رو به گوشه ای دیگر رهنمون سازم.(چرا من یه دفعه ادبی حرف می زنم؟)این عکس یکم حال و هوای تابستونو داره و آدمو آروم می کنه (البته به نظر من.)

این جمله رو از من به خاطر داشته باشین:
کسی را دوست داشته باش که قلبش آن قدر بزرگ باشد که برای وارد شدن به آن مجبور نباشی خودت را کوچک کنی.
حالا یه واقعیت من همتون رو خیلی خیلی دوست دارم نگین دارم بیخودی می گم من همیشه گفتم که دوست دار هر چیزی هستم که تو عالم وجود داره.بازم می گم دوستون دارم.موفق باشین.خدانگهدار.

