سلام.چطورین؟خوبین؟چه خبر از درسا،مشقا،امتحانا،روز معلم،خود شیرینیا،پاچه خواریا و هزارتا چیز دیگه؟(1-هر چقدر بگین فوضول من روم کم نمیشه پس خودتونو خسته نکنید.2-بعدشم همه ی خبرا رو خودتون بگین دیگه من که نمی تونم 7652عنوان خبری بگم تا شما لطف کرده،منت نهاده،زور زده و یه نصفه خبر بگین که عمراً اگه همونم بگین)راستی چرا هیشکی روز معلمو به دایی پورنگ نتبریکیده بود؟(یعنی تبریک نگفته بود)آخه من یکی که می تونم بگم خیلی از مهم ترین چیزایی که تو عمرم یاد گرفتم از دایی بوده.مثلاً من نمی دونم من که یه بچه ی تجربیم و قراره خانوم دکتر بشم (عمراً)چرا باید یاد بگیرم سینوسه زاویه های متمم چی می شه؟حالا ولش کنین(نترسین نمی ره علفا رو بخوره)بریم سراغه همون روزه معلم خودمون (یکی نیست بگه مگه تا الان سراغه چی بودیم؟)ولی این معلمایه من که هیچ کدومشون یه حاله درست حسابی بهمون ندادن جز معلم ادبیاتمون که یه جمله گفت که به نظر من قشنگ بود نه به نظر بقیه.خانوم Xبعد از این که کلی واسش دستیدیم و جیغیدیم(یهنی دست زدیم و جیغ کشیدیم)گفت:بچه ها می دونین روز معلم کنار شماهاست که قشنگ می شه.یا اینکه گفت خیلی از معلما وقتی خرداد ماه واسه تحویل دادنه کارنامه ها میان و مدرسه رو بدون شاگردا می بینن یه کوچولو گریه می کنن.اینجا بود که می خواستم بگم خانوم خبر ندارین که ما هم تو خرداد موقعه تحویل گرفتنه کارنامه ها گریه می کنیم(فکر بیخود نکنین من که واسه نمره گریه نمی کنم دلم تنگولیده(یعنی تنگ شده) )وایسین ببینم شما یه وقت خجالت نکشینا دارم حس می کنم شکله دیکشنری شدم هی باید هر فعلی رو معنی کنم.راستی داشت یادم می رفت:
آبجی زهرا جونم تولدت مبارک.
چیزه از کیک که هیچ خبری نیست.چون همتون ناز می کنین میگین رژیم دارم.خب حیفه نعمت خدا(من تو کامپیوترم کیک داشتما)ولی فکر کنم خیلی خشک و خالی تبریک گفتم پس از اول شروع می کنم.

آبجی زهرا جونم تولدت مبارک قشنگم.
چیزه از اتاقه فرمان(در افراد عادی اتاق فرمان به عقل آدمی گفته می شود.حالا به نظر شما من اتاق فرمان دارم؟) اطلاع می دن که من باید از هرجا شده یه هدیه گیر بیارم و بتقدیمم.

آبجی زهرا جونم فعلاً این یه شاخه گلو بگیر وسطه جشن دستت خالی نباشه.

خب حالا می تونی مثله یه آبجیه خوب بری کادو تو باز کنی.

خب حالا وقتشه بهترین هدیه ی ممکنو البته از نظر خودم به آبجی زهرا بدم:
ببین آبجی جونم من امروز از صبح به صورت ناجوان مردانه ای دارم رو اعصابه مامانم می دوم که منو ببره حرم.طفلکی اونم چاره ای نداشت جز این که قبول کنه.
من وقتی رفتم اونجا برای آبجی زهرا جونم و همه ی مهمونا چه کسایی که زحمت دادنو اومدن(نه شما رحمتین)و چه کسایی که نیو مدن و همین طور برای دایی پورنگ دعا می کنم که:
سال های زیادی رو پر از شادی و خوشی و خوبی کنار کسایی که دوسشون دارین و کنار چیزایی که می خواین بهشون برسین بگذرنین.

خب حالا باید یه اعتراف ننه ملیحه گونه ای(یادش بخیر)بکنم و بگم با اینکه گفتم روز تولدتونو بگین ولی اصلاً انتظار نداشتم کسی به این زودی متولد شده باشه.
خب دیگه من دارم رفع رحمت می کنم(دنبال نقطه روی ر نگردین).دوستون دارم.بای


