تبليغاتX
یه جور دوستی قشنگ

سلام.چطورین؟چه خبرا؟چی کارا می کنین؟(نگین فضول)می خوام یه چیزی بگم می ترسم بعدش بگین داره اخبار هواشناسی رو اعلام می کنه.ولی من می گم:ببینین اینجا از صبح داره بارون می یاد(اینجا یعنی مشهد).من بارونو خیلی دوست دارم .حس می کنم بارون وقتی می یاد که دل آسمون حسابی بگیره و این جوری می شه که از خودم بدم می یاد حس می کنم ما آدما این قدر تو حق هم بدی می کنیم که آسمون به حالمون گریه می کنه و ...خودمون .....چه جوری بگم عین خیالمون نیست.عین خیالمون نیست که هرروز داریم از هم دورتر و دورتر می شیم.دیگه واسمون مهم نیست که اگه دیدیم یکی داره گریه می کنه بریم دستشو بگیریمو بخوایم بهش کمک کنیم.دیگه عادی شده که دل همدیگه رو اون قدر با حرفای بیخود بشکونیم که دیگه هیچ جوری نشه قلبا رو بهم پیوند زد.می دونم هنوزم تو خیلی از ما ها مهربونی موج میزنه ولی باید بگم این موجا کم کم دارن اون قدر آروم آروم عقب و جلو می رن که آدم می ترسه یه روز چشاشو باز کنه و ببینه آب دریای مهربونی راکد شده.نمی دونم چرا این چیزا رو گفتم؟
بگذریم.داشتم از کلاس زبان برمی گشتم که این شعر اومد تو ذهنم:

ابر ها در گذرند
من وتو
دنیا نیز
از که آموخته ایم که چنین تند و شتابان برویم؟
و نبینیم که گاه
خنده ای می خشکد
کودکی می گرید
یا که دستی که به تمنای کمکی خاسته است
باز سر به زمین می دوزد.
                                                               

 


به نظرتون ممکنه من یه روز شاعر شم؟بعید که نیست.(آخه تو خانوادم سابقه داشته)دلم می خواست برم ادبیات بخونم.وقتی به مامان بابام گفتم لباشون می گفت هر جور دوست داری ولی چشاشون می گفت ما می گیم تو باید بری ریاضی اون وقت تو حرف از ادبیات میزنی؟من بالاخره رفتم تجربی(و پشیمونم نیستم).راستی من یکم مشکوکم حس می کنم این شعره تو مایه های شعرای سهراب سپهری و ...(نکنه منم دارم مثه امیر محمد شعر می گم؟) .بازم بگذریم راستی امروز چه قدر برنامه ی دایی پورنگ قشنگ بود(با این که نتونستم درست حسابی ببینم)خب دیگه من می خوام برم.اگه تو این بارون غرق شدم حلالم کنین.فعلا خدانگهدارتون.

+ نوشته شده توسط مریم در پنجشنبه سی و یکم فروردین 1385 و ساعت 0:0 |

سلام.دلم خیلی گرفته بود گفتم بیام بنویسم(الان با خودتون نگفتین کی ازت دلیل نوشتن خواست؟)نمی دونم چرا این جوریم شاید چون تنها تو خونه موندم.شاید چون می خوام گریه کنم ولی اشکی انتظار اومدن نداره شاید چون دایی پورنگو تا شنبه نمی بینم شایدم ایراد از دل منه که برای عالم وآدم تنگ می شه و همین جوری بی بهونه می گیره.وای دلم می خواست الان تو حرم بودم من از یه خانواده ی تقریبا مذهبیم ولی خیلی کم میریم حرم تا حالا نشده برم حرم و بیشتر از بیست دقیقه اونجا بمونم فقط یه بار بدون مامانم و همراه بهترین دوستم(به همراه یک عدد خاله که کوچیک تر از خودشو آدم حساب نمی کنه_21سالشه ها_)رفتم و می تونم بگم یکی از بهترین روزای عمرم بود.می دونین به نظر من آدما همدیگرو خیلی دوست دارن ولی عادت کردن قلبشونو زیر پرده ای از غرور بپوشوننو اعتراف نکنن که چقدر به همدیگه نیاز(عاطفی) دارن.اون روز دوستم برای اولین بار در مدت هفت سال دوستی بهم گفت: مریم بدون که خیلی دوست دارم. نمی دونم چم شده بود هی اومدم بگم منم همین طور ولی انگار توانایی اعتراف نداشتم(من جدی جدی مغرور نیستم) و هنوزم بهش نگفتم.بگذریم.منم انگار دنبال یه بهونه می گردم که به بغض گنده تو گلوم ایجاد کنم.راستی من مثلا می خواستم هر دفعه یه کتاب بهتون معرفی کنم.من نمی دونم شماها چه جور کتابایی می خونین(کتاب که می خونین؟نه؟)بذارین بگم من 12-13سالم که بود کتابای رامونای وروجک(چند جلده) یا نیکلاس و ...(اینم چند جلده آخه)رو می خوندم یکی از کتابایی رو که خیلی دوسش دارم و دارم برای چهارمین یا پنجمین بار می خونمش رو بهتون معرفی می کنم (جملم ایراد دستوری داشت.نه؟)کتاب پرنده ی خارزار اثر کالین مک کالو.البته من نمی دونم شما اهل خوندن رمان هستین یا نه ولی رمان قشنگیه که داستان زندگیه یه دختری به نام مگی رو از 4 سالگیش تا 50 و اندی سالگیش تعریف میکنه حدودا 700 صفست.(با دختراما)اگه اهل کتاب خوندنین حتما امتحانش کنین.

 

می دونین که عمو پورنگ اهل مطالعن خب یکم الگو قرارشون بدین.

می دونین که عمو پورنگ اهل مطالعن پس یکم الگو برداری کنین

راستی امتحان شیمیمم خوب دادم.

من دیگه می خوام برم پس یه جمله می گمو رفع زحمت می کنم:

 

هر وقت دلم برات تنگ می شه می شینم روی ابرا و زار زار گریه می کنم پس هر وقت بارون می اومد بدون دلم برات تنگ شده.

تا دفعه ی بعد فعلا خدانگه دارتون

+ نوشته شده توسط مریم در جمعه بیست و پنجم فروردین 1385 و ساعت 0:53 |
 

بازم سلام.خوبین؟من که خیلی خوبم.نمی دونم در موردم چی فکر می کنین ولی من در هر صورت یه میهن پرست دو آتیشم و عاشق هر کاری که توان کشورم رو نشون می ده می خواد چرخه کامل سوخت هسته ای .رزمایش و یا هر چیز دیگه ای باشه.نمی دونم شاید واقعا از سنم بزرگ ترم(من نمی گم بقیه میگن)ولی خب در این صورتم همینه که هست.می خواین بخواین نمی خواینم...... نه بابا شما صاحب اختیارین.

راستی نظرتون در مورد اینکه دایی پورنگ تو وبلاگ خودشون می نویسن چیه؟منظورم اینه که من یه جورایی مطمئنم که خود دایی پورنگن که می نویسن.شما چطور؟خب دیگه من باید برم.امشب کلاس زبانو برامه ی دایی پورنگو رسیدگی به تکالیف برادر 7 سالم و فردا هم صبحم امتحان شیمی معنیش اینه که اینجانب باید از ساعت 3 پس از نیمه شب ااز خواب بیدار شده شروع به درس خواندن نمایم پس برام دعا کنین.

                         

                                                            بازم بگم انرژِ هسته ای حق مسلم ماست؟

 

       راستی قبل از رفتن یه جمله ی کوچولو بگمو برم:

اهم....اهم...(خب بذارین گلومو صاف کنم)

هر وقت احساس کردي در اوج قدرتي به حباب فکر کن

خب دیگه من میرم ولی بدونین که امید دیدارتون تو قلبم می مونه.

+ نوشته شده توسط مریم در چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1385 و ساعت 23:8 |

سلام.چطورین؟خوبین که؟خوشحالم(از این که خوبین)منم خوبم ممنون.خب دیگه احوال پرسی بسه.یه قرنه می خوام وبلاگ بسازم نمیشه.راستش امروزم اتفاقی اومدم و گفتم حالا که وقت دارم چرا که نه؟بذارین اول خودمو معرفی کنم.من مریمم.متولد۹/۸/**۱۳(گفتم۱۳۰۰ننویسم ممکنه اشتباه کنین)خیلی بدم می یاد از سال تولدو این جوری نوشتن ولی چاره ای نیست.من کوچولوهارو به وسعت بی نهایت دوست دارم(یعتی کمتر از دایی پورنگا)عاشق خوندنم هرچی که باشه جز مطلب درسی(نمی دونم چرا اکثرا فکر می کنن خرخونم البته دوست دارم باشم ولی فعلا که نیستم)شاید بعضی وقتا چتدتا کتابم معرفی کردم البته برای دخترا آخه من که نمی دونم پسرا از چه جور کتابایی خوششون می یاد؟

حالا می رسیم به اصل مطلب و اونم اینه که چرا عنوان وبلاگم دایی پورنگه.عمو پورنگو که نمی خواستم بذارم چون من۴ تا عمو دارم و یه دایی و یه تار موی داییمو با ۴تا عموم عوض نمی کنم حالا اگه عمو پورنگ هم واسه من دایی باشه من دو تا داییمو با ۴۰تا عمو عوض نمی کنم(طفلک بابا جونم).پورنگ خالیم که نمی تونم بذارم چون به نظرم بی احترامانست و دایی پورنگ شایسته ی والاترین احترام ها هستن.(لحنم عوض شد .نه؟)

دوست دارم هر دفعه یه شعر یا یه جمله ی قشنگی براتون بذارم این بار یه شعر نو می ذارم که دلم می خواد یه روزی برسه که این شعر ملکه ی ذهن هممون باشه:

عشقبازی به همین آسانی است

که گلی با چشمی

بلبلی با گوشی

رنگ زیبای خزان با روحی

نیش زنبور عسل با نوشی

کار همواره باران با دشت

برف با قله کوه ؛ رود با ریشه بید ؛ باد با شاخه وبرگ

ابر عابر با ماه ؛ چشمه ای با آهو

برکه ای با مهتاب و نیسمی با زلف

دو کبوتر با هم

و شب و روز طبیعت با ما

عشقبازی به همین آسانی است...

شاعری با کلماتی شیرین

دست آرام و نوازش بخش بر روی سری

پرسشی از اشکی

و چراغ شب یلدای کسی با شمعی

و دلآرام و تسلا

و مسیحای کسی یا جمعی

عشقبازی به همین آسانی است....

که دلی را بخری ؛ بفروشی مهری

شادمانی را حراج کنی ؛ رنجها را تخفیف دهی

مهربانی را ارزانی عالم بکنی

و بپیچی همه را لای حریر احساس

گره عشق به آنها بزنی

مشتری هایت را با خود ببری تا لبخند

عشقبازی به همین آسانی است.....

هر که با پیش سلامی در اول صبح

هر که با پوزش و پیغامی با رهگذری

هرکه با خواندن شعری کوتاه با لحن خوشی

نمک خنده ؛ در لحظه کار

عرضه سالم کالائی ارزان به همه

لقمه نان گوارائی از راه حلال

و خداحافظی شادی در آخر روز

ونگهداری یک خاطر خوش تا فردا

در رکوعی و سجودی با نیت شکر

عشقبازی به همین آسانی است.....

قشنگ بود نه؟فکر کنم یکم پرحرفی کردم.خوبه که عنوان وبلاگم دایی پورنگه و من این همه ازشون نوشتم اگه نبود چیکار می کردم نمی دونم؟ایشا... از دفعات بعد شاهد ارادات شدیدا قلبی من نسبت به بهترین داییه دنیا خواهید بود.پس تا اون موقع

دست علی یارتون خدا نگهدارتون

+ نوشته شده توسط مریم در سه شنبه بیست و دوم فروردین 1385 و ساعت 16:27 |